Skip to content

آرش حجازی

سایت رسمی آرش حجازی

Menu
  • وب‌نوشت
  • نقاشی
  • فهرست آثار
  • دانلود
  • مصاحبه ها
  • نگاه آهو: سرگذشت یک نسل
  • In English
Menu

داستان گرشاسب هیولاکش

Posted on اکتبر 27, 2025اکتبر 27, 2025 by آرش حجازی

گرشاسب مهم‌ترین پهلوان اوستایی‌ست که در داستان‌های شاهنامه، به نوعی جذب شخصیت رستم می‌شود و داستانش به پس‌زمینه می‌رود. گاهی شخصیتی مستقل است و گاهی به سه شخصیت گرشاسب و نریمان و سام تقسیم می‌شود، اما در اوستا، سام نام خاندانش است و نریمان (مردمنش) صفت او. روایت‌هایش در متون اوستایی و پهلوی و اسلامی پراکنده‌ و متناقض است، داستان زیر، بازسازی روایت اوستا و روایت پهلوی و بندهش است و تفاوت‌هایی با نسخه‌ی اسدی طوسی دارد.

گرشاسب، پهلوانی با گیسوان مجعد، پسر ثریته، از خاندان سام و پادشاه سیستان بود. اژدهای شاخدار بزرگی به نام سْرَوَر ظهور کرد: هر دندانش به‌اندازه‌ی بازوی یک مرد بود و آدم‌ها و اسب‌ها را می‌بلعید و بر پشتش جویی از زهر زرد جاری بود. ضحاک وقتی از سیستان می‌گذشت، گرشاسب ۱۴ ساله را دید و از او خواست اژدها را بکشد (شاید مقهور گرشاسب شده بود و می‌خواست او را به کام مرگ بفرستد).‌ گرشاسب با گرز افسانه‌ای‌اش به جنگ اژدها رفت. اژدها آن‌قدر بزرگ بود که گرشاسب نصف روز بر پشتش تاخت تا به سرش رسید و با گرزش بر گردنش کوبید و او را کشت.

در ماجرای بعد، به جنگ دیوی به نام گَنْدَرْو زرین‌پاشنه رفت که در دریا‌ ساکن بود و جلو آب‌ها را می‌گرفت و مردم را تباه می‌کرد. در نبردی سهمگین در دریای فراخکرت که نه شبانه روز ادامه یافت، گرشاسب پوست گندرو را از پاشنه‌ی پایش تا سرش کند و با آن پوست، دست‌وپایش را بست و از دریا به ساحل کشید و زندانی‌اش کرد. آن‌قدر خسته شده بود که نگهبانی از گندرو را به دوستش آخرورگ سپرد و بعد از خوردن ۱۵ اسب(!)، زیر درختی خوابید. اما گندرو خودش را رها کرد و آخرورگ و همسر و پدر و مادر گرشاسب را ربود و با خودش به دریا برد. مردم گرشاسب را بیدار کردند. گرشاسب به کمک ایزد وای (باد) در تعقیب گندرو، به هر گام هزار گام طی کرد، از زیر پایش جرقه بر می‌خاست و هرچه را سر راهش بود، به آتش می‌کشید. سرانجام به دریا رسید و در نبردی دیگر، گندرو را سرانجام کشت و دوست و خانواده‌اش را نجات داد.

ماجرای سوم گرشاسب، نبرد با راهزنانی غول‌آساست که آب دریا تا زانویشان بود. گرشاسب با گرزش به میان آنان افتاد و ساق‌هایشان را شکست، تا مثل کوهی بر زمین افتادند و گرشاسب کشتشان.

در ماجرای چهارم، دیو باد علیه گرشاسب شورید. توفانی عظیم شد، به نابودی جهان برخاست، تمام درختان را از جا کند و آسمان از خاک سیاه شد. اما نتوانست گرشاسب را از جا بکند. گرشاسب باد را بر زمین انداخت و با دوپا روی شکمش ایستاد و رهایش نکرد، تا قول داد به زیر زمین برگردد.

در ماجرای پنجم، پرنده‌ی عظیمی به نام کَمَگ ظاهر شد که مردم را مثل دانه‌ی ارزن از زمین می‌چید و می‌خورد. وقتی به پرواز در آمد، جهان زیر بالش تاریک شد و پشت و بالش جلو رسیدن باران را به زمین می‌گرفت و همه‌ی آب را به دریا می‌ریخت. جهان را قحطی گرفت و چشمه‌ها و رودها خشک شد. گرشاسب تیروکمانش را برداشت و به نبرد مرغ کمگ رفت. هفت شبانه روز باران تیر بر پرنده بارید، تا بال‌هایش از کار افتاد و بر زمین سقوط کرد و مردم بسیاری را زیر گرفت و کشت. گرشاسب با گرزش منقار او را خرد کرد و جهان را نجات داد.

نزول گرشاسب از اینجا شروع می‌شود. اول، در کابل/هند، عاشق پری اهریمنی‌ای به نام خنثئی‌تی شد و با او جفت شد. همین عشق شوم، منجر به انحرافش از راه راست شد، تا جایی که به آتش اهانت کرد و با تازیانه‌اش آن را پراکند و «کشت». این اهانت به آتش را گاهی به خطای سهوی گرشاسب در نبرد با اژدهای شاخدار هم نسبت می‌دهند، که آتشی بر پشت اژدها روشن کرد و دیگی برآن گذاشت. اما دیگ برگشت و آتش را خاموش کرد. اما بیشتر می‌خورد به اینکه به فریب معشوق پری‌اش، منحرف شد و به آتش بی‌احترامی کرد. اینجا بود که بختش برگشت.

گرشاسب خواب بود که پسری تورانی تیری به او زد و گرشاسب به خواب مرگ‌آسای بوشاسب فرو رفت. اکنون هم در ارتفاعات دشت پیشانسه (پیشین؟) در میان برف خوابیده.

در روایت پهلوی، زرتشت پیش اهورامزدا شفاعت گرشاسب را می‌کند و می‌گوید اگر گرشاسب نبود، جهان مدت‌ها پیش نابود شده بود. اما اهورامزدا از کشتن پسرش، آتش، به دست گرشاسب خشمگین است. تا اینکه روان گاو نخستین نیز از فرستادن گرشاسب به دوزخ امتناع می‌کند. زرتشت به آتش التماس می‌کند و قول می‌دهد آتش را در جهان گرامی بدارد، و اینکه در آخرالزمان کسی جز گرشاسب نمی‌تواند ضحاک را بکشد. سرانجام آتش ظاهراً نرم می‌شود و گرشاسب را می‌بخشد.

در پایان هزاره‌ی هشتم، ضحاک رها می‌شود و جهان را به تباهی می‌کشد. گرشاسب از خواب برمی‌خیزد و با گرز پیروزگرش، ضحاک را می‌کشد و در نبرد نهایی با اهریمن، از یاران سوشیانت است. تمام.

بخوانید

  • اسطوره و افسانه
  • نگاه آهو: سرگذشت یک نسل
  • تصلیب مرد مطرود / از و.ب. ییتس
  • نفرت سیاه – داستان
  • اوزیماندیاس
  • پیشنهادی برای گذار ایران به دموکراسی
  • دانلود آثار ارش حجازی
  • مقدمه پائولو کوئلیو بر کتاب نگاه آهو (The Gaze of the Gazelle)، اثر آرش حجازی
  • ‘You don’t deserve to be published’ Book censorship in Iran
Tweets by ArashHejazi

آلبر کامو می‌گوید: «تنها راه برخورد با دنیای ناآزاد این است که خودت چنان بی‌قیدوشرط آزاد باشی که صِرف وجودت بشود اقدام عصیان‌گرانه.» pic.twitter.com/7GWKQmguSU

— Arash Hejazi آرش حجازی (@ArashHejazi) November 6, 2024

RSS My posts in English

  • Read the full text of The Gaze of the Gazelle by Arash Hejazi, online
  • For the eyes of Neda (Per gli occhi di Neda) – L’espresso 23-06-2011
  • Do Journals still need issues, pages, volumes and impact factors?
  • Scholarly journals and their future
  • Epilogue, October 2010
  • PART VII: We are not dirt and dust, we are the nation of Iran
  • PART VI: I am the one, ask the Hidden Imam
  • PART V: Dialogue among civilizations, but not among ourselves
  • PART IV: Lie if you want to survive
  • PART III: You rebuild the country, I will rebuild my pocket
© 2025 آرش حجازی | Powered by Superbs Personal Blog theme