ادگار آلن پو، شاعر و نویسنده آمریکایی، در سال ۱۸۰۹ به دنیا آمد و در ۱۸۴۹ در چهل سالگی درگذشت، در مرگ اسرارآمیزی که جزئیاتش هیچوقت روشن نشد. پو را را از پایهگذارهای داستان کوتاه مدرن، ادبیات وحشت و همینطور از پیشگامهای داستان جنایی و کارآگاهی میدانند و شعرهاش، از جمله «کلاغ»، پلی زد بین رمانتیسم تیره و سمبولیسم زد. تأثیر پو تنها فقط در فضای گوتیک و هولناک آثارش خلاصه نمیشود. سبکش در کاوش ذهن، اضطراب، وسواس و فروپاشی روان، الهامبخش نسلهای بعدی نویسندهها و شاعران در دنیا بوده. بسیاری از جریانهای مهم ادبی در قرن نوزدهم و بیستم، از سمبولیسم تا پستمدرنیسم، مستقیم یا غیرمستقیم،از تخیل، موسیقی زبان و نگاه تیره و تحلیلی پو به انسان نشأت گرفتهاند. ادگار آلن پو را بیش از هر چیز با شعر «کلاغ» به یاد میآورند؛ شعری روایی که پو در میانهی قرن نوزدهم (۱۸۴۵) نوشت و شد یکی از شناخته شدهترین متون ادبیات مدرن. در این شعر، مردی تنها در نیمهشبی زمستانی با حضور کلاغ سیاهی روبهرو میشود که فقط یک عبارت را تکرار میکند؛ «هرگز دگر»، یا nevermore. همین گفتوگوی ظاهرا ساده، به سفری درونی در اعماق هجر، سوگ، احساس گناه و لغزش آرامآرام ذهن به درون جنون تبدیل میشود. کلاغ در این شعر یک پرندهی معمولی نیست، نماد حافظهای است که آدم را رها نمیکند، خاطره و حسی تلخ که مدام برمیگردد و امید به تسلا را نابود میکند. اهمیت «کلاغ» فقط در فضای تیره و داستانش نیست، در ساختار آوایی و موسیقایی دقیقش، در وزن و قافیههای وسواسگونه و تکرار هیپنوتیزم کنندهی عبارتهاست که سالها بر شعر سمبولیک، ادبیات گوتیک و حتی فرهنگ عامه اثر گذاشته. همین تأثیر سبب شده این شعر بارها و به زبانهای گوناگون ترجمه بشود، تا جایی که شاعران بزرگی مثل شارل بودلر و استفان مالارمه هم به فرانسه برش گرداندهاند. در این ترجمهی فارسی هم سعی کردهام، تا جایی که ازم برمیآمد، وزن، ریتم، قافیهها و نظم شعر اصلی را حفظ کنم، هرچند وفاداری مطلق در ترجمهی شعر از یک زبان به زبان دیگر شاید غیرممکن باشد. شنیدن این شعر به فارسی، فرصتی است برای مواجهه دوباره با یکی از بنیادیترین ترسهای انسان: این که بعضی زخمها واقعا «هرگز» التیام پیدا نمیکند، یا به قول صادق هدایت، که کارهایش از آثار پو بیتأثیر نیست، مثل خوره در انزوا روح را آهسته میخورد و میتراشد.
(حق نشر برای آرش حجازی محفوظ است).
کلاغ، اثر اگار آلن پو، ترجمه به فارسی از آرش حجازی
نیمهشبی، دلگیر و تار،
آن دم که من، بیزار و زار
اندر کتاب و معرفت،
گمشده اسرار و لغت،
بودم به غور بس بیخبر.
آنگه که من فرسودهجان،
چرتزنان، نزدیک خواب
ناگه شنیدم تقهای،
زان سوی باب منزلم،
گویی کسی میزد به در.
گفتم به نجوا با خودم،
مهمان رسیده در برم،
کوبد به نرمی بر درم،
آن است و نه چیز دگر.
آه آن شبانگه یاد من،
سرمای دی در جان و تن،
افتاده بر روی زمین
اشباح اخگر، محتضر.
من، خسته از آن شامِ سرد،
مشتاقِ یک فردایِ دور،
در لابهلای صفحهها،
دنبال راحت و نور؛
مرهم بر اندوهِ دلم،
بر داغِ گمگشته لنور.
آن دخت یکتا همچو نور،
آنکو ملک خواند «لنور»،
اینجا در این گاهِ گذر،
نامی ندارد او دگر.
با خشخشی در تاروپود،
آن پردهی محزون کبود
لرزد حریرش با درنگ،
آکنده قلبم را خطر،
نادیده هول و بس شرر .
پس تا نشانم شور دل،
با خود بگفتم: «تو بهل!
مهمان بیامد نیمهشب،
بر خود مدار این سوز و تب.
مهمان حبیب است پشت در،
آن است و نه چیز دگر.»
اندک زمانی بعد از آن،
جانم بگشت اندک گران،
ترس از دلم یکدم گریخت،
کردم بهسوی در نگر.
گفتم که :«ای مهمان ببخش،
معطل بماندی پشت در،
غافل به خوابی رفتهام،
نشنیدمت کوبی به در.»
وقتی گشودم لای در،
شد ظلمت شب در بصر.
کردم به تاریکی نگاه،
در هول و تب، تا دیرگاه.
تردید و ظن، کابوس بد،
آغشته در ذهن و نظر.
اندیشه و اوهام شوم،
ناجسته در فهم بشر.
اما سکوتِ دیرپای،
نشکست و مانده پا به جای،
از آن سکون سرد و دور، نامد کلامی جز «لنور».
وان من بُدم گفتم: «لنور»،
گفتا «لنور» پژواک دور.
جز این صدا، جز این طنین،
نامد به سوی من خبر.
باز، از همان درگاهِ شب،
با جانِ سوزان، پُرشرر،
آهسته برگشتم درون،
این حجرهی دور از خبر.
آندم بیامد تقهای،
از پشت در، بار دگر.
گفتم که باد است اینچنین،
از پنجره آمد طنین.
ای دل نلرز، ای جان نترس،
باد است و نه چیز دگر.
زان پس گشودم آن حجاب،
واندر میان پنجره،
آمد به خانه یک غراب
کوبید بر هم بال و پر.
گویی ز ادوار کهن،
با دبدبه، هیبت، فراغ،
آمد درون, تیره کلاغ.
بیکرنش و بیمکث و خوف،
چون سروری، با کرّ و فَر،
آرام نشست بالای در .
بر نیمتنِ بانوخدا،
بانوی حکمت و نزاع،
بنشست غراب بالای در،
آنجا و نه جای دگر.
از ناز و افسون کلاغ،
از غم رسیدم بر فراغ
بنشاند مرا خندی به لب،
آن چهرهی پرطمطراق
با آن وقار و کرّ و فرّ.
گفتم: «کلاغ، ای رهگذار،
گر کاکلت ببریدهاند،
لیکن نِهای ترسو و خوار.
ای مرغِ شوم از باستان،
بر من بگو بس داستان.
اینک بگو در سرزمین نیستی،
نامت چه باشد؟ کیستی؟»
پس آن کلاغ بالای در،
پاسخ بداد: «هرگز دگر.»
ماندم به حیرت کآن زغن،
میگفت چنان روشن سخن
هرچند کلامش بیثمر،
بیمایه و دور از هنر.
اما کجا دیده بشر،
مرغی به بالای درش،
نیمتنی سنگین و سرد،
مرغی نشسته بر سرش،
مرغی که در بالای در،
نامش بود «هرگز دگر.»
اما کلاغ پرهیمنه، بنشسته ماند بر نیمتنه،
جز آن کلام حرفی نگفت،
گویی روان در آن نهفت.
دیگر نگفت چیز دگر،
حتی نجنباند بالوپر.
گفتم به نجوا و نهان: «رفتند ز پیشم دیگران،
او هم گریزد بیگمان.
همچون امید بیثمر،
از او نیاید یک خبر.»
اما کلاغ بالای در،
گفتا فقط: «هرگز دگر.»
قلب مرا حرفش گسست،
تکرار خاموشی شکست.
گفتم: بلاشک این زغن،
حرفی نزد جز این سخن.
شاید بیاموخت این کلام،
از صاحبی نابردهکام
جور فلک روحش ببرد،
از بار غم شعرش بمرد.
در قلب او حرفی نماند،
در مویهاش جز این نخواند.
چیزی نگوید او مگر،
جز این سخن «هرگز دگر.»
لیکن هنوز از آن کلاغ،
از غم رسیدم بر فراغ
بنشاند مرا خندی به لب،
آن چهرهی پرطمطراق
با آن وقار و کرّ و فرّ.
کرسی کشیدم سوی او،
ماندم به رودرروی او،
وانگه فرو رفتم به غور،
رفتم به رؤیاهای دور،
درمعنی این کار او،
این قار از منقار او،
کو چه گوید مرغ شوم، این بدگهر،
چون که میگوید به من «هرگز دگر.»
پس من بماندم پابهجا، خاموش و غرق وهم و خواب
چیزی نگفتم با غراب،
کز چشم آتشبار او بر سینهام میزد شرر.
سر نهادم بر قماش مخملی،
بر بالش آن صندلی،
زیبا شده زیر چراغ،
لاکن نگیرد او سراغ
دیگر نیاید او ز در،
آرام نگیرد او دگر.
ناگه هوا پر شد ز عطر،
پر شد هوا از عطر تر،
پر شد هوا از عطر تر،
از مجمری بس مستتر،
به دست کرّوبی کمین،
گو زنگ پایش در طنین،
در این اتاق میزد پر.
بانگی زدم: «سیهپر، ای زغن بداختر،
گر خدایی جاودان، آوردهات نزدم روان،
تا جوهرت نوش کنم، «لنور» فراموش کنم،
مینوشم از دوایت، تا برم از یادش دگر.»
گفتا فقط: «هرگز دگر.»
گفتم: «رسولک شوم، چه مرغ، چه دیو مذموم،
اگر که دیو وسواس، اگر که پیک خنّاس،
اگر ز توفان دربهدر، افتادهای در این گذر،
تنها ولیک، بیباک، افتادهای بر این خاک،
در این صحرای مسحور، بر این سرای مهجور،
در این اتاق وحشت، بگو به من حقیقت:
بر این دلی که بشکست،
آیا که مرهمی هست؟
بگو بگو تو بیحذر.
گفتا فقط: «هرگز دگر.»
گفتم: «رسولک شوم، چه مرغ، چه دیو مذموم،
به آن بهشت سرمد، به آن خدای احمد،
گو به دل محزونم، در آن بهشت بس دور،
زید به باغ و در نور،
زنی که نامش لنور؟
از آن فروغ قمر،
هرگز بیاید خبر؟»
گفتا کلاغ: «هرگز دگر.»
گفتم: «دمت چه مسموم! چه مرغ، چه دیو مذموم!»
گفتم به داد، به فریاد: «بر سخنت نفرین باد!
تیرهساحل، برگرد به موج هایل!
مگذار به جا سیه پر،
از کذب و جعلت اثر،
تنهاییام تو مشکن،
دورشو از آن سرِ در.
منقار را برون کش، از این دل ستمکش.»
اما کلاغ بالای در
گفتا فقط: «هرگز دگر.»
و آن غرابِ تیره،
با آن نگاه خیره،
هنوز نشسته آنجا،
بر سردیس آن خدا.
نشسته بالای در،
چشمش چو مظهر شر.
سایهش دراز و سنگین،
افتاده روی زمین،
زین سایهی شناور،
روحم نخیزد دگر.
این جان که بر کف افتاد،
نخیزد هرگز دگر.
ادگار آلن پو ۱۸۴۵