بعضی اسمها فقط اسم نیست. بخشی از زندگی آدم است.
سالها از روزهایی گذشته که کاروان در تهران شروع به کار کرد. آن روزها جوانتر بودم، خوشبینتر هم شاید، و فکر میکردم اگر کتاب خوبی منتشر کنیم، اگر نویسنده و مترجم خوبی پیدا کنیم، اگر کارمان را درست انجام بدهیم، باقی مسائل کموبیش حل میشود.
خیلی زود فهمیدم که در ایران نشر فقط دربارهی کتاب نیست.
دربارهی مجوز است. دربارهی سانسور است. دربارهی جملهای است که باید حذف شود، صفحهای که باید تغییر کند، کتابی که ماهها و سالها منتظر میماند، یا اصلاً اجازهی انتشار پیدا نمیکند. دربارهی موفقیت دراستقلال است که ممنوع است. دربارهی نویسندهای است که نمیداند آنچه نوشته به دست خواننده میرسد یا نه. و دربارهی ناشری است که دائماً مجبور است میان آنچه میخواهد منتشر کند و آنچه اجازه دارد منتشر کند راهی پیدا کند.
با این همه، کاروان برای من همیشه جایی بود که ارزش همهی این دردسرها را داشت.
کتاب منتشر میکردیم. ترجمه میکردیم. با نویسندهها و مترجمها بحث میکردیم. گاهی اشتباه میکردیم. گاهی کتابی منتشر میکردیم که بیشتر از چیزی که انتظار داشتیم میخواندندشد. گاهی برای کتابی که دوستش داشتیم ماهها جنگیدیم و در نهایت نتوانستیم منتشرش کنیم.
و در تمام آن سالها یک شعار همراه کاروان بود:
انسان، آگاهی، آزادی.
آن موقع شاید خیلی دربارهی این سه کلمه توضیح نمیدادیم. لازم هم نبود. برای ما روشن بود چرا کتاب منتشر میکنیم.
بعد زندگی مسیر دیگری رفت.
کاروان متوقف شد. من از ایران رفتم. سالها گذشت. کارهای دیگری کردم، در جاهای دیگری زندگی کردم، کتاب نوشتم، ترجمه کردم، در نشر و رسانه و حوزههای دیگر کار کردم. اما یک چیز هیچوقت کاملاً از ذهنم بیرون نرفت: دلم برای نشر تنگ شده بود.
نه برای کسبوکار نشر.
برای خودِ کار.
برای آن لحظهای که متن خام کمکم تبدیل به کتاب میشود. برای انتخاب جلد. برای بحث سر یک کلمه. برای دیدن نسخهی نهایی. برای اینکه چیزی که مدتی فقط در ذهن یک نویسنده وجود داشته، ناگهان تبدیل به چیزی میشود که میتواند به دست هزاران آدم دیگر برسد.
و شاید بیشتر از همه، برای این باور ساده که کتاب هنوز مهماست.
مدتها فکر میکردم آیا باید کاروان را از نو زنده کنم یا نه.
جوابم در نهایت این بود: نه.
نمیخواهم گذشته را بازسازی کنم. اصلاً نمیشود.
جهان عوض شده. ایران عوض شده. من عوض شدهام. صنعت نشر عوض شده. کتاب را امروز میتوان در کشوری نوشت، در کشوری دیگر ویرایش کرد، در نقطهای دیگر چاپ کرد و همان روز در دهها کشور در دسترس خواننده قرار داد. مرزهایی که زمانی تقریباً مطلق بود دیگر آن قدرت سابق را ندارد.
البته مرزهای دیگری ساخته شده.
سانسور هنوز هست. ممنوعیت هنوز هست. کتاب هنوز میتواند در کشوری غیرقابل انتشار باشد. زبان هنوز مانع بزرگی است. جغرافیا هنوز تعیین میکند چه کسی به چه کتابی دسترسی داشته باشد.
اما امروز ابزارهای بیشتری برای دور زدن بعضی از این دیوارها داریم.
و همین شد نقطهی شروع نشر کاروانسرا.
اسم تازه است، اما تصادفی نیست.
کاروان حرکت میکند. کاروانسرا جایی است که راهها به هم میرسند. آدمهایی از جاهای مختلف میآیند، چیزی با خودشان میآورند، چیزی با خودشان میبرند و بعد مسیرشان را ادامه میدهند.
کاروانسرا قرار است میان زبانها حرکت کند، بهخصوص میان فارسی و انگلیسی. کتابهایی را که فکر میکنیم ارزش خواندن دارند منتشر کند، فارغ از اینکه آسانترین انتخاب تجاری باشد یا نه. و تا جایی که از دستمان برمیآید، کاری کند که جغرافیا و سیاست کمتر تعیین کنند چه کسی حق دارد چه کتابی را بخواند.
نمیدانم این راه به کجا میرسد. به کمک احتیاج خواهم داشت.
این بار برخلاف جوانیام میدانم که نشر کار آسانی نیست. میدانم کتاب خوب الزاماً فروش خوبی ندارد. میدانم ساختن یک ناشر مستقل از صفر، آن هم در بازاری که هر روز سختتر میشود، تصمیم کاملاً عاقلانهای نیست.
ولی بعضی کارها را آدم فقط به این دلیل نمیکند که عاقلانهاند.
گاهی انجامشان میدهد چون هنوز به آنها باور دارد.
من هنوز به کتاب باور دارم.
هنوز فکر میکنم یک رمان، یک ترجمه، یک اندیشه، حتی یک جمله میتواند از مرزی عبور کند که آدمها نتوانستهاند از آن عبور کنند.
و هنوز بعد از همهی این سالها، آن سه کلمه برایم معنای خودشان را از دست نداده:
انسان. آگاهی. آزادی.
کاروان رفت و به کاروانسرا رسید.
People • Knowledge • Freedom
