
اثر پرسی شلی
ترجمه از آرش حجازی
تقدیم به دیکتاتور
شنیدم ز مردی ز دیرین دیار،
که گفتا: «به صحرای خالی زِ یار
دو پایِ گرانسنگ و بیتن ببین،
نشسته برِ خاک خشک زمین
کنارِش فتادهست چهره به خاک،
شکسته، فرو رفته و چاکچاک.
در آن اخمِ بنشسته بر آن جبین،
لبی کو به طعنه همی داده چین،
پدیدار دستِ پیکرتراش بصیر،
که بر شرّ و خشم و شرارش خبیر.
هنر کو هنوز مُهر برِ سنگ سرد،
ز دستی که بازآفرید و دلی پر ز درد.
برِ پایه دیدم نوشته چنین:
‘اوزیماندیاسم، خدیو زمین،
‘ببینید محصول عمرم، مهان،
به غبطه ببرّید دل از جهان.’
ندیدم به جز خاک و باد و غبار
به گِردَش بمانده از او یادگار
فرازش نه تختی، نه تاجی، نه شرّی، نه شور.
فقط ریگ و خالی و صحرای دور.»