اثر پرسی شلی
ترجمه از آرش حجازی
تقدیم به دیکتاتور
دیکتاتورها معمولاً به یک چیز معتادند: صحنهسازی برای عظمت. مجسمه، پوستر، رژه، لقب، روایت رسمی، و پاککردنِ حافظهی جمعی. پرسی شلی، از شاعرهای محوری رمانتیسیسم انگلیس قرن نوزدهم، به آزادی، عصیان علیه تقدس قدرت، و برهنهکردن توهمِ عظمت علاقه دارد. «اوزیماندیاس» شاید بهترین نمونهی همین نگاه باشد: سونات کوتاهی که با کلمات کم ضربه میزند و میشود از کلاسیکترین شعرهای تاریخ ادبیات درباره زوالِ قدرت. پشت این شعر یک زمینهی تاریخی هم هست. اوایل قرن نوزدهم، مصرشناسی در اروپا شدیداً مد بود. خبر بیرون کشیدن و جابهجایی تکههایی از مجسمههای عظیم رامسس دوم، سروصدا کرد. «اوزیماندیاس» هم اسم یونانی رامسس دوم است و شلی از همین موج، یک ایدهی ادبی بیرون کشید. شلی، مجسمه را از زبانِ «مسافر» روایت میکند: پاها در شن، چهرهای شکسته، و کنارش کتیبهای پرادعا که میگوید من شاهِ شاهانم و عظمت من را ببینید و سرتان را بیاورید پایین. بعد دوربین شعر ناگهان عقب میرود و میبینیم اطراف این ادعا فقط برهوت است و شن و سکوت. اینجا شعر از تاریخ جدا میشود و به سیاست روز وصل میشود، چون سازوکارِ قدرت عوض نشده: هرجا کیشِ شخصیت ساخته میشود، هرجا تصویر رهبر جای واقعیتِ زندگی مردم را میگیرد، و هرجا دستگاه تبلیغات و سرکوب قرار است «ابدی بودن» را جا بیندازد، دقیقاً همین منطق عمل میکند. دیکتاتورها معمولاً به یک چیز معتادند: صحنهسازی برای عظمت. مجسمه، پوستر، رژه، لقب، روایت رسمی، و پاککردنِ حافظهی جمعی. «اوزیماندیاس» بهطرز بیرحمانهای یادآوری میکند که این نمایش، حتی اگر دههها دوام بیاورد، در برابر زمان و فرسایش تاریخی شکننده است، و آنچه میماند، تناقضِ بین ادعا و ویرانهست. نبوغ شعر همینجاست: شلی با جابهجایی ساده ای، قدرت را از روی تخت پایین می کشد و به خاک سیاه مینشاند، و عظمت سیاسی را از «حقیقت» به «شو» و نمایش مبدل میکنذ، و بعد نشون میدهد حتی آن «شو» هم عمر دارد. در نهایت، چیزی که میماند، نه حکومت است و نه عظمت، فقط فاصلهی طعنهآمیزی بین ادعا و نیستی. در اینترجمهی فارسی سعی کرده ام روح و وزن و آهنگ شعر را حفظ کنم.
شنیدم ز مردی ز دیرین دیار،
که گفتا: «به صحرای خالی زِ یار
دو پایِ گرانسنگ و بیتن ببین،
نشسته برِ خاک خشک زمین
کنارِش فتادهست چهره به خاک،
شکسته، فرو رفته و چاکچاک.
در آن اخمِ بنشسته بر آن جبین،
لبی کو به طعنه همی داده چین،
پدیدار دستِ پیکرتراش بصیر،
که بر شرّ و خشم و شرارش خبیر.
هنر کو هنوز مُهر برِ سنگ سرد،
ز دستی که بازآفرید و دلی پر ز درد.
برِ پایه دیدم نوشته چنین:
‘اوزیماندیاسم، خدیو زمین،
‘ببینید محصول عمرم، مهان،
به غبطه ببرّید دل از جهان.’
ندیدم به جز خاک و باد و غبار
به گِردَش بمانده از او یادگار
فرازش نه تختی، نه تاجی، نه شرّی، نه شور.
فقط ریگ و خالی و صحرای دور.»