زنومردی بچهدار نمیشدند، تا اینکه شبی، درویشی مهمانشان شد و سیبی به آنها داد تا نصف کنند و بخورند. زن باردار شد، اما شوهرش قبل از تولد بچه مرد. زن هم که کسوکاری نداشت، به خواهرش پناه برد، اما خواهرش او را راند. زن هم از همهچیز دست کشید و سر به صحرا گذاشت.
شبی، در خرابهای بیرون شهر دردش گرفت و تنها و بیکس، دختری به دنیا آورد. دو کبوتر سفید آمدند و نشستند و هرکدام هدیهای به دختر نوزاد دادند.
اولی گفت: «گل خندان، هروقت بخندی گل سرخ کنارت سبز میشود.»
دومی گفت: «گل خندان، هروقت گریه کنی، به جای اشک، مروارید از چشمهایت میریزد.»
طبیعتاً اسم دختر شد گل خندان. همانجا ماندند و زن، با فروش مرواریدهای دختر، خانهی بزرگی ساخت، با باغ بزرگی از گل سرخ. کمی بعد، خواهر بیرحم زن هم که به فلاکت افتاده بود، پیش آنها پناه آورد و زن مهربان، خواهرش و دخترش را پیش خودشان جا داد. سالها گذشت و گل خندان و دخترخالهاش بزرگ شدند.
روزی پسر پادشاه که از آنجا میگذشت، یک دل نه صد دل عاشق گل خندان شد و خواستگاری کرد. گل خندان هم پذیرفت. گل خندان را سوار کجاوه کردند تا به کاخ ببرند، و خالهاش اصرار کرد با دخترش در کجاوهی گل خندان بنشیند و همراهش برود.
در میانهی راه، گل خندان تشنهاش شد و آب خواست، اما خالهاش به او آب نداد، تا اینکه داشت از تشنگی هلاک میشد. بعد، توقف کردند و خاله، گل خندان را برد سر چاهی و گفت: «اگر آب میخواهی، باید دو چشمت را بدهی به من.» گل خندان که رو به مرگ بود، ناچار قبول کرد و خالهاش دو چشمش را در آورد و گل خندان را در چاه انداخت. بعد گل سرخها و مرواریدهای گل خندان را برداشت، لباس عروسیاش را تن دخترش کرد و او را جای گل خندان به کاخ برد. دخترخاله خیلی شبیه گل خندان بود و به جای گل خندان با پسرشاه عروسی کرد. تا چند روز، دخترخاله وقتی میخندید چند شاخه گل سرخ را کنارش میانداخت و وقتی گریه میکرد، چند دانه مرواریدی را که از گل خندان دزدیده بود، نشان میداد. وقتی گلها و مرواریدها تمام شد، شاهزاده شک کرد. اما دخترخاله گفت هرچیزی موقعی دارد.
بشنویم از گل خندان. سه روز در چاه ماند، تا بالاخره پیرمرد خارکنی نالههایش را شنید و از چاه بیرونش آورد و او را به دختریاش پذیرفت. با مرواریدهای گل خندان، خانهی زیبایی ساختند. روزی، گل خندان زیر درختی نشسته بود که دو کبوتر روی شاخه نشستند و یکیشان به آن یکی گفت: «وقتی بلند شدیم، از زیر پایمان دو برگ میافتد. گلخندان باید این برگها را بجوشاند. بعد همخالهی گل خندان چشمهایش را نگه داشته. باید چشمهایش را از خالهاش پس بگیرد و با جوشاندهی برگها بشوید و سرجایشان بگذارد تا بیناییاش برگردد.»
گل خندان برگها را برداشت و ماجرا را به پیرمرد گفت. پیرمرد هم چند دسته گل سرخ و یک کیسه مروارید با خودش به شهر برد و کنار قصر شروع کرد به داد زدن که: «گل سرخ داریم! مروارید داریم!»
خاله از قصر صدایش را شنید و از پیرمرد پرسید در ازای گلها و مرواریدها چه میخواهد. پیرمرد هم گفت: «یک جفت چشم بیگناه.» خاله چشمهای گل خندان را به پیرمرد داد و گلها و مرواریدها را گرفت. گلخندان هم با پیروی از سفارش کبوترها، بیناییاش را به دست آورد.
از آنطرف، پسر پادشاه که زنش را دوست نداشت، از قصر بیرون زد و گذارش افتاد به خانهی پیرمرد و باغ گل سرخی عین باغ گل خندان. گل خندان را در باغ دید و او هم ماجرا را برایش تعریف کرد. پسر پادشاه او را به قصر برد، خاله و دخترش را بیرون کرد و به خوبی و خوشی زندگی کردند. (البته اگر من جای گل خندان بودم، عطای شاهزاده را به لقایش میبخشیدم، که فرق نامزدش را با زنی دیگر نفهمید و فقط دنبال مرواریدها بود!)
یادداشت من: به شباهت این داستان با داستان عیسی دقت کنید.
۱: کودک ازلی و تولد مقدس. این مضمون در تولد مسیح به اوجش میرسد. مشابهش را هم در داستان زیبای خفته دیدهایم. تولد مقدس، یادگاریست از انقلاب زمستانی و رستاخیز طبیعت، که در گلهای سرخ گل خندان تجلی پیدا میکند. کبوترها هم جای مغان را میگیرند.
۲: قدرتهای خارقالعاده. عیسی میتواند مردگان را زنده کند و کورها را شفا ببخشد. گل خندان هم گل میرویاند و ثروت خلق میکند. خیانت: همانطور که یهودا، یار عیسی به او خیانت میکند، نزدیکترین فرد به گل خندان، خالهاش، به او خیانت میکند.
۳: رستاخیز: عیسی پس از مرگ باز میگردد، و گل خندان هم بیناییاش را باز مییابد.
۴: کبوتر: روحالقدس به شکل کبوتر بر عیسی ظاهر میشود، و کبوترها عطایای گل خندان را به او میبخشند و بعد هم دانش شفای چشمهایش را به او میآموزند. البته پرندهها در فرهنگ ایرانی هم به وفور واسطهی غیبند.