حُسن بانو، دختر برزخ بازرگان، زن محترمی بود که به ثروتی جادویی رسیده بود. حاضر نبود ازدواج کند، مگر با مردی که هفت سؤال او را پاسخ بدهد. شاهزاده منیر نامی، عاشق حسن بانو شد، و آوارهی پیدا کردن جواب سؤال اولش. تا اینکه ناامید، در یمن، کنار چشمهای نشست و زد زیر گریه. حاتم جوان از راه رسید و دردش را جویا شد. حاتم اخلاقش این بود که اگر کسی کمک میخواست، آب دستش بود میگذاشت زمین تا کمکش کند. حتی اگر موقع کمک به کسی، کس دیگری از او کمک میخواست، کمک به قبلی را معطل میکرد و به داد این یاریجوی جدید میرسید. یکجور عقدهی قهرمانی (هیرو کامپلکس) داشت. خلاصه رفتند سراغ حسنبانو. او هم قبول کرد اگر حاتم هفت سؤالش را جواب داد، بشود زنِ هرکسی که حاتم میگوید. و سفر افسانهای حاتم شروع شد.
سؤال اول: از دشتی ندا میآید که: «یک بار دیدم و بار دوم هوس است»؛ ماجرا چیست؟
حاتم راهی دشت ناشناخته شد. در راه با حیوانات گوناگون روبهرو شد، که در ازای سخاوت بیش از حدش، کمکش کردند صاحب آن ندا را پیدا کند. حتی برای سیر کردن بچههای گرگ و نجات جان آهویی، گوشت سرین خودش را برید و به گرگ داد. البته بعد شغالها شفایش دادند. حتی پادشاه خرسها مجبورش کرد با دخترش (که به ماه شب چهارده میمانست) ازدواج کند. دختر خرس به او مهرهای داد که زهر و آتش را بر او بیاثر میکرد. سرانجام به راهنمایی درویشی، برکهای را پیدا کرد. دختری زیبا و برهنه از آب بیرون آمد و او را به درون برکه کشید و سر از باغی درآوردند، پر از دختران زیبا. سه روز، هرشب نقش دیوار جان میگرفت و دختر بسیار زیبایی میشد و پیش حاتم میآمد. اما دست حاتم به او نمیرسید. بالاخره در شب سوم دست دختر را گرفت. ناگهان بیهوش شد و وقتی بههوش آمد، در دشت هویدا بود و پیرمردی را دید که داد میزد: «یک بار دیدم و بار دوم هوس است». پیرمرد هم مثل حاتم به آن باغ رسیده بود و دست آن دختر زیبا را گرفته بود و به دشت هویدا افتاده بود و حالا در حسرت دیدار آن دختر مینالید.
حاتم او را کنار همان برکه برد و گفت اگر میخواهد همیشه آن دختر را ببیند، هرگز نباید به او دست بزند. بعد نزد حُسنبانو برگشت و ماجرا را برایش گفت.
سؤال دوم: چرا شخصی در شهر بلده در شمال، بر در خانهاش نوشته: «نیکی کن و به دریا انداز.»
حاتم راهی شد. در راه به جوان دیگری کمک کرد که معشوقش گفته بود اگر سه سؤالش را جواب بدهد، زنش میشود. حاتم جواب آن سه سؤال را پیدا کرد، که خودش ماجرای مفصلیست، پر از سلوک و کشتن هیولایی با نشاندادن آینه به او، و حتی ازدواج با دختر شاهی که طلسمش را حاتم شکست، و شکستن طلسم جوانی که با جادوی زنش و فاسقش سگ شده بود، و سفر به کوه پریان. سرانجام به خانهای رسیدکه بر درش نوشته بود: «نیکی کن و به دریا انداز.»
پیرمرد صاحب خانه برایش تعریف کرد که در جوانی راهزن بود، اما هر روز دو نان میپخت و در راه خدا به دریا میانداخت. شبی خواب دید که او را به دوزخ میبردند، اما آن دو نان به شکل فرشته در آمدند و نجاتش دادند. پیرمرد توبه کرد، و از آن به بعد دریا هر روز صد سکهی طلا به او میداد تا خرج خودش و مستمندان کند. حاتم برگشت و ماجرا را برای حسنبانو گفت.
سؤال سوم: چرا مردی در صحرا میدود و میگوید: «بدی مکن با کسی، اگر کنی همان یابی.»
حاتم باز ماجراهای بسیار پشت سر گذاشت و حتی با خود «اجل» یا «مرگ» روبهرو شد که برای گرفتن جان مردم، به شکلهای مختلف درمیآمد. سرانجام به قفس بزرگی، آویخته از درختی رسید که پیرمرد نابینایی در آن نشسته بود. درجوانی، پدر ثروتمندش در سفر دریا مرد. این مرد از محل ثروت پدرش خبر نداشت. غیبگویی حاضر شد محل ثروت را در ازای یک چهارم آن پیدا کند. اما وقتی پیدا شد، مرد از روی طمع سهم غیبگو را نداد. غیبگو هم با نیرنگ چشمهای مرد را نابینا کرد و در این قفس گذاشتش، با این حکم که باید تا ابد بگوید: «بدی مکن با کسی، اگر کنی همان یابی.» حاتم برای نجات پیرمرد به صحرای حمیرا رفت، گیاه نور را پیدا کرد، چشم پیرمرد را شفا داد و رهایش کرد. بعد برگشت و داستان را برای حسنبانو گفت.
سؤال چهارم: چرا شخصی میگوید: «راستگو همیشه آسوده است؟»
حاتم راه افتاد و به کنار چشمهای رسید با آب خونین. بالا را نگاه کرد. درختی بود که از آن سرهای بریدهی زنانی آویخته بود که میخندیدند. در میانشان سر زن زیبایی بود که حاتم عاشقش شد. غروب، سرها از درخت توی چشمه افتادند و زنها سالم از چشمه بیرون آمدند و بانویشان، همان پری زیبا، او را به صحرایی پرتاب کرد. خضر نبی در صحرا به کمک حاتم آمد و او را دوباره کنار همان چشمه برد و گفت آن پری، دختر جادوگریست که او را طلسم کرد که نتواند شوهر کند. سرانجام حاتم به کمک خضر به جنگ جادوگر رفت و او را کشت و دختر را آزاد کرد.
بعد رفت و به خانهای رسید که بر درش نوشته بود: «راستگو همیشه آسوده است.» پیرمرد صاحبخانه داستانش را برای حاتم گفت: سالها قبل، زندگیاش را در قمار از دست داد و ناچار گردنبند دختر شاه را دزدید، اما به دام راهزنها افتاد که طلا و جواهراتشان را تقسیم میکردند، و وقتی ماجرای او را شنیدند، خواستند گردنبند را از او بگیرند، اما رهگذری به کمکش آمد و دزدها را فراری داد. مرد سرگذشتش را صادقانه برای رهگذر تعریف کرد، و رهگذر هم به خاطر راستگوییاش، جواهرات دزدها را به او بخشید. او هم با جواهرات عمارتی بنا کرد که توجه حاکم را جلب کرد. مرد ماجرا را برای حاکم گفت، که او هم بهخاطر راستگویی ثروت بیحساب به مرد داد. پس راستی موجب رستگاریست.
سؤال پنجم: چیست در پس کوه ندا، که از آن صدایی برمیآید، ولی صداکننده دیده نمیشود.
حاتم سرانجام به شهری در دامنهی کوه ندا رسید. حاکم شهر گفت برای درک راز کوه، باید چند روزی در شهر بماند. بعد از چند روز، ندایی از کوه آمد و نام مرد جوانی را صدا زد. جوان کارش را رها کرد و راهی کوه شد. نه جوابی به کسی میداد، نه توقف میکرد. مردم تا پای کوه بدرقهاش کردند. حاتم هم دنبالش رفت، اما ناگهان جوان در کوه ناپدید شد و دیگر برنگشت. مردم هم خیلی عادی رفتند سر زندگیشان. حاتم شش ماه در آن شهر ماند و یازده نفر به ندای کوه رفتند و برنگشتند. آخر هم کوه، دوست نزدیک حاتم، حام، را فرا خواند. حاتم دنبالش رفت و این بار محکم کمرش را گرفت تا گمش نکند. در قلعهای در کوه دریچهای باز شد و حام وارد شد و حاتم هم دنبالش. به چمنزار بزرگ زمردیرنگی رسیدند. حام در وسط چمنزار روی تکه خاکی دراز کشید. وقتی حاتم به او رسید و لمسش کرد، دید مرده است. بعد زمین حام را به درون کشید و جایش را چمن گرفت. فهمید آن کوه مرگ است که کسانی را که اجلشان میرسد، فرا میخواند.
وقتی از کوه پایین آمد دیگر نه از قلعه نشانی بود و نه از آن شهر. حاتم از چندین کوه و دریای اسرارآمیز گذشت تا دوباره نزد حسنبانو رسید وداستان کوه ندا را برایش گفت.
سؤال ششم: حسنبانو مروارید درشتی به حاتم نشان داد و گفت جفتش را میخواهد، تا از آن گوشواره درست کند.
حاتم ماجراهای فراوانی را در سرزمین پریان و دیوان پشت سر گذاشت، تا فهمید که آن مرواریدها از صدف نیست، بلکه تخم پرندهای منقرض شده است که در زمان به مروارید مبدل شده. یکی به دست برزخ، پدر حسنبانو افتاد و دیگری در دست دیو حاکم جزیرهی برزخ است. حاتم با حل معمای دیو و آشکار کردن منشای مرواریدها، مروارید را گرفت و برای حسنبانو برد.
سؤال هفتم: خبر حمام بادگَرد را بیاور.
حاتم پس از سفری دراز، به حمام بادگرد رسید که کسی از آن زنده برنمیگشت. آنجا افراد زیادی را دید که سنگ شده بودند. بر کتیبهای نوشته بود تیروکمان را بردار و طوطی را شکار کن. تیر اول و دوم حاتم به خطا رفت و تا سینه سنگ شد. بعد چشمهایش را بست و این بار تیرش به طوطی خورد. طلسم شکست و تمام آدمهای سنگ شده جان گرفتند.
بعد به حمام بادگرد رسید و دربانش الماس بزرگی به حاتم داد و گفت این الماس بود که حمام را گرم میکرد. حاتم هم نزد حسنبانو برگشت و الماس را به او داد.
حسنبانو هم سرانجام پس از دوازده سال و هفت ماه و سیزده روز، پذیرفت با شاهزاده منیر ازدواج کند.
حاتم هم با همسر پریاش به یمن برگشت.