زنومردی بچهدار نمیشدند، تا اینکه شبی، درویشی مهمانشان شد و سیبی به آنها داد تا نصف کنند و بخورند. زن باردار شد، اما شوهرش قبل از تولد بچه مرد. زن هم که کسوکاری نداشت، به خواهرش پناه برد، اما خواهرش او را راند. زن هم از همهچیز دست کشید و سر به صحرا گذاشت. شبی،…
دسته: اسطوره و افسانه
قصهی حاتم و حُسن بانو
حُسن بانو، دختر برزخ بازرگان، زن محترمی بود که به ثروتی جادویی رسیده بود. حاضر نبود ازدواج کند، مگر با مردی که هفت سؤال او را پاسخ بدهد. شاهزاده منیر نامی، عاشق حسن بانو شد، و آوارهی پیدا کردن جواب سؤال اولش. تا اینکه ناامید، در یمن، کنار چشمهای نشست و زد زیر گریه. حاتم…
داستان گرشاسب هیولاکش
گرشاسب، پهلوانی با گیسوان مجعد، پسر ثریته، از خاندان سام و پادشاه سیستان بود. اژدهای شاخدار بزرگی به نام سْرَوَر ظهور کرد: هر دندانش بهاندازهی بازوی یک مرد بود و آدمها و اسبها را میبلعید و بر پشتش جویی از زهر زرد جاری بود. ضحاک وقتی از سیستان میگذشت، گرشاسب ۱۴ ساله را دید و…
موعودهای زرتشتی
مقدمه: در آغاز، فقط اهورامزدا بود و اهریمن، اهورامزدا نور بود و اهریمن تاریکی. اهریمن از وجود نور خبر نداشت، اما اهورا از وجود اهریمن و نبرد اجتنابناپذیرشان خبر داشت، برای همین، به آفرینش مینویی یا معنوی موجودات پرداخت. بعد از سه هزار سال، اهریمن وقتی تصادفاً جهان نور را دید، شیفتهاش شد و به…
