Notice: Undefined variable: speed in /customers/e/6/0/arashhejazi.com/httpd.www/wp-content/plugins/rss-feed-widget/index.php on line 53

تأملاتی بر هنر داستان نویسی: جلسه 8 / نکاتی در انتخاب گروه داستان

شما ممکن است این را هم بپسندید

یک پاسخ

  1. سلام و خسته نباشید!
    وبلاگ شما را به تازگی دیدم. مطلبتان پیرامون چگونگی داستان نویسی توجهم را جلب کرد پس آن را مطالعه کردم.
    قصد انتقاد و نقد ندارم. که جایگاه شما در عرصه نشر و نویسندگی و جایگاه من به عنوان نویسنده ای ناشناخته اجازه این کار را به من نمی دهد. پس صرفا نظر شخصی خود را مطرح می کنم. و همین که شما آن را بخوانید برایم جای بسی خوشحالی ایست.
    به نظر می رسد گاه به نوشتن به چشم یک فعالیت شغلی یا یک سرگرمی نگاه می شود. درست مثل وقتی که می خواهیم کالایی را بخریم و قبل از هر اقدامی خوب فکر می کنیم و چشم انداز پیش رو را مشخص می کنیم. نمی دانم شاید این هم در جایگاه خودش درست باشد. اما مگر نه اینکه نوشتن به نوعی فوران منی ایست که در درون نویسنده حیاط دارد؟ به قولی وقتی زندگی قلقلکت می دهد به جای آنکه بخندی می نویسی…
    پس چگونه می شود که قبل از برون ریختن احساسات بشود به آن مسیر داد؟ حداقل درباره من همیشه برعکس بوده است این احساس درونی من است که دست به قلمم می کند و خط به خط می گوید تا بنویسم.
    جسارت مرا بار دیگر ببخشید. خوشحال می شوم نظرتان را پیرامون نوشته هایم بدانم. می توانید در وبلاگم, هر چند مختصر و تازه کارانه, آنها را بخوانید. یکی از داستان هایم را هم برایتان می گذارم.
    پاینده باشید و استوار
    n.asadigafari@yahoo.com
    http://www.evilspiritline.blogspot.com

    پسر خورشید

    -صبر کن پنجره هتل رو باز می کنم می خوام آفتاب بیاد تو
    نیمی از بدنش رو از پنجره بیرون می بره معلومه که سقف بالای سرش سنگینی می کنه.
    -الان دو ماهه تمومه که تو این هتلام خسته شدم از این دیوارا تو هم که عین خیالت نیست اصلا سری بهم نمی زنی اگه می دونستم انقدر خواهر بی معرفتی هستی …. حالا اون چیه دستت برام سوغاتی آوردی
    تو چشماش نگاه میکنم از همیشه دورتر و عمیقتره مثل یه سرزمین گم شده مثل خودم که بعد از چند صد سال پیدام کرده. به دستام نگاه می کنه اما ته چشماش اونجایی که همیشه یه کم مرطوبه تصویری دیگه است.
    -می خوای ببرمت به اون غار؟ می دونی که الان نمی شه خودم هم بی قرارشم می خوام برگردم جلال آباد اما اول باید قولی رو که بهت دادم انجام بدم
    بهش زل می زنم می خوام دستاش و روی سرم بزاره می دونه که از خودش بی قرارترم
    -هاتف! نثارم می کنی
    نگاهش به آرومی بین لایه های روحم حرکت می کنه همه چیز و کنکاش می کنه به همه جا سرک می کشه دونه دونه همه سلولها رو بو می کنه بعد دوباره از نگاهم به چشمهاش بر می گرده پشت مردمک چشمش دو تا گودال افتاده. باز از پنجره خم می شه بیرون نمی خواد سقف رو سرش باشه آخه او پسر خورشیده نمی شه تو اتاق نگهش داشت. پشت می کنه و چهارزانو می شینه
    -برو دیگه لنگ ظهره
    حق با اونه باید برگردم خیلی بی تابه و حضور من هوای اتاق و سنگین تر کرده باز زل می زنم توی چشماش نگاهش و بالا می گیره و تو مردمک سبزم خیره می شه پشت اون مردمکای عمیق لب گودالم و تا پلک می زنه پرت می شم پایین
    مادرم لب تخت ایستاده و آروم تکونم می ده
    -نمی خوای بیدار شی لنگ ظهره
    هاج و واج نگاش می کنم به آستانه در که می رسه بر می گرده
    -با کی حرف می زدی تو خواب؟
    لبام تکون نمی خورن به چشماش نگاه می کنم که آفتاب از لای پرده افتاده روشون
    -پسر خورشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.